امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

مادرانه ای از خاطرات زایمان

امروز ١٤ آذر سال ٩٢  یه روز سرد و بارونی  : عزیزای دلم سلام , گاهی انقدر حرفها تو دلم واسه گفتن دارم که فکر میکنم بشه ازش کتاب نوشت اما هیچ وقت ننوشتم ... ولی تصمیم دارم از حالا به بعد گاهی براتون بگم و بنویسم , هرچند اونچه تو دلمه نوشته شدنی نیست ....    امیرعلی اسب و 1 . 2 رو یاد گرفتی و ایلیا جان هم بشکن زدن و 1 .2 رو یاد گرفتی   ادامه مطلب .......... لطفا .......... بهمن ماه سال90 وقتی فهمیدم دارم مادر میشم بهترین و کمیاب ترین احساس دنیا رو داشتم ... احساسی که پر بود از استرس و شادی , خوشحال تررین بودم و در عین حال غمگین , غمگین نبودم چون داشتم مادر میشدم ... نه ... غمگین بودم و پر از اس...
15 آذر 1392

19مرداد 1392 ساعت 3 بامداد و خوشحااااااااااااااالی مامان مونس ...

پسرای عزیزم , دم و بازدم مامان .... داشتم با گوشی نی نی وبلاگ رو سرچ میکردم وقتی باز شد دیدم عکس مسابقه شما جز عکسهای منتخب شده .... از خوشحالی این شکلی شدم درسته عکستون نفر اول و دوم و ... نشد ولی مامان خیلی خوشحاله که پسرای گلم منتتخب داورها بودند و سوژه عکستون نظرهارو جلب کرده ... ازین خوشحالم که تونستم براتون تلاش کنم و تلاشم نتیجه داد ... ازینکه عکس شما جز عکسهای منتخب شد ... آخه من واسه شرکت کردن تو مسابقه خیلی دیر اقدام کردم و نتونستم به جز تو وبلاگتون تبلیغ دیگه ای کنم ... انشاالله مسابقه بعدی عزیزای دلم , مهم اینه که پسرای گل من هم دوستای گلی داشتند که بهشون رای داده و مهمتر از همه...
19 مرداد 1392

کی از یادم میره ؟

امیر علی  جان : امشب برای خواب خیلی بیقراری و گریه کردی , برای خوابوندنت تاب دادن بهترین کاره ! بغلت کردم و به سینم تکیه دادی و روی صندلی تابی نشستیم , تاب خوردیم و برات لالایی خوندم ( فقط من و تو بیدار بودیم ) لا لا لا گل پونه  ... امیر علی  مهربونه لالالا گل لاله .... امیرعلی چه ماهه ................... این لالایی رو وقتی تازه به دنیا اومده بودید واستون میخوندم , با اسمهای خودتون ! به صورتت که نگاه کردم یاد اولین بار که بغلت کردم افتادم , تو بیمارستان , گریه میکردیو وقتی اومدی تو بغلم آروم شدی , فهمیدی مادرتم و جات امنه !!! اون روز انقدر گریه کردم که چشمام باد کرد رو ص...
26 ارديبهشت 1392

91/10/14 درد دل

پسرای عزیزم :   امروز به خاطر کیستی که تو سینم درومده یهووووو رفتم بیمارستان صارم ( همونجا که دنیا اومدید ) ... خانمهای باردارو میدیدم یاد خاطرات خودم می افتادم که چه قدر ما رفتیم و اومدیم , چه روزهایی رو گذروندیم سخت , تلخ , شیرین , هنوز هم خاطره روز تولدتون برام گریه آوره و خاطره روزهایی که بستری بودید عجیب بهم میریزتم اونروزا واسم خیلی سخت بود و اینو وقتی الان بهش فکر میکنم بیشتر میفهمم ,  اما گذشت و خداروشکر الان صحیح و سالم پیش مایید   دو ماه و 18 روزه امروز داشتم به آینده فکر میکردم , به اینکه چهاردست وپا برید , راه بیوفتید , بدوید و بزرگ شید ,, وای که چه قدر دلم واسه...
9 اسفند 1391
1